سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم،
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ...
بـه کــلاغ میــ ــگویــد:
هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن؛
فقـــط تنهــام نــذار!!
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 9:20 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
موبایل را گذاشت زیر بالشش و خوابید
بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت..
با مشکل خودم را رساندم دم در خونتون
لطفا بیا پائین میخوام برای آخرین بار ببینمت…
«خیلی خیلی دوستت دارم»
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 9:17 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
مــــــــــــــــات شدم
از رفتنت !
هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود
این وسط فقط یک دل بود
که دیگر نیست!
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 9:5 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
من اگر از عاشقانه می نویسم...
نه عاشقم و نه معشوق کسی!
فقط می نویسم تا عشق یاد قلبم بماند…
در این ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ،،،
فقط تمرین آدم بودن می کنم!!!
همین…
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 8:25 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
مادرم همیشه میگفت :
یک زن هرگز نباید وقت داشته باشد،
باید دائم کار کند، وگرنه به محض اینکه بیکار شود
فوراً به عشق فکر خواهد کرد !
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 1:25 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
کـــســـی که ســلــول انــفـــرادی را ســاخــت؛
مـــی دانــســـت...
ســـخــت تــــریــن کـــار انـــســـان،
تحـــمـــل خــویــشتــن است . . .
[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 93/6/7 ] [ 12:42 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
رفتــه ای...
و مــن هــر روز،
بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنــم...
کــه آهستــه و آرام،
گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد!
تــا بــی “خیــال” نشــده ام،
بــرگــرد . . .
[ یادداشت ثابت - دوشنبه 93/6/4 ] [ 11:42 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
[ یادداشت ثابت - دوشنبه 93/6/4 ] [ 9:20 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم
نه کس با من ...
بگو موسی بگو موسی
پریشان تر تویی یا من ...
[ یادداشت ثابت - دوشنبه 93/6/4 ] [ 1:35 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!
هرگاه،من نگاه تو را شعر می کنم
نوری،به تاروپود ِهوا،رنگ می زند
از تاج ِآفتاب خدا،زرنگارتر!
در این اتاق دلگیر
وقتی که من لبالب این صبر تلخ را
با یاد وعده های تو،سر می کشم ،صبور
دانم،که در جهان نفشانده ست دست ِعشق
در کام کس،شرابی ازین خوشگوارتر
ای خفته برپرند ،سبکبال ،بی خیال
در این اتاق درهم
دستی ،تمام خواهش،قلبی،تمام عشق
چشمی تمام شوق تماشا
شبهای انتظار تو را صبح می کنند
تا پر کشند سوی تو و بوسه های تو
هر روز ،از نسیم سحر بی قرارتر
دیوانگی ست ،دانم،دیوانگی،که بخت
از سوی تو،نوید امیدی نمی دهد
در این اتاق غمگین
اما
من،هرنفس به مهر تو امیدوارتر
یک روز
بی گمان
خواهد رسد دمی که بر آیم بر آسمان
کای آفریدگار
در این اتاق کوچک
در این دل شکسته ی نااستوار،آه
عشقی ست از بنای جهان استوارتر!
[ یادداشت ثابت - یکشنبه 93/6/3 ] [ 7:41 عصر ] [ حـُـسنا جلالی ]
تااطلاع ثانوی غیرفعال!